| بي عنوان شايد هم شروع |
May 13, 2006 |
نميدوم چرا ولي هميشه ميترسيدم كه بنويسم شايد خجالت ميكشيدم همش از اين ميترسديم كه الان بابام از در بياد تو و بگه اون برگه رو بده ببينم چي نوشتي يا اينكه برگه رو ميز بمونه و صبح مامان موقع تمييز كردن اطاق اونو پيدا كنه و بخونه. شايدم به خاطر اين بوده كه ميترسيدم به خاطر غلط ديكتهاي هاي زيادم مسخرم كنن. اصلا دقت نكرده بودم الان كه دارم اينو مينويسم ميبينم همش از ترس حرف ميزنم يعني اينقدر ترسو هستم، فكر نكنم به همين خاطر يا شايدم به خاطر ثابت كردن اين فقط به خودم ميخوام شروع كنم اينجارو بتركونم فكرم نكنيد كه همش ميخوام از اين چرنديات بنويسم اتفاقا الان كه دارم اين متنو مينويسم يك كمي اون ته مهها احساس بدي دارم. نميدونم دووم بياره يا نه چون كلا آدم جو گيري هستم، ولي تا الان شديدترين جوي كه منو گرفته جو فلسفه بود كه بعد از ديدن فيلم متريكس تو كانال چهار و بخصوص نقدش در من ايجاد شد، و تا اونجا كشيد كه پاي منو به كتابخونه باز كرد و اتفاقا تنها كتابي كه نگرفتم كتاب فلسفه بود. البته فكر نميكنم اين يك جو باشه چون از بچگي نوشتن رو دوست داشتم يا شايدم فقط به خاطر اين بود كه از زير درس در برم چون بيشتر اين احساس تو من موقع درس خوندن ايجاد ميشه و تو چك نويسام بجاي فرمول متنهايي مينويسم كه طولانيترينشون يك صفحه بوده كه البته فرقي با بقيه نداشته يعني يا همون موقع رفته تو سطل آشغال و يا رفته لايه كتاب و بعد از چند ماه وقتي داشتم كمدم رو تمييز ميكردم با يك خندهي بي معني اونم به سرنوشت بقيه دچار شده. سرتون درد اومده ميدونم، داريد الان با خودتون ميگيد اين ديگه كيه بابا ما نوشتههايي هم كه دنبالشيم نميخونيم بيايم اين اشعار اين مشنگ رو بخونيم، ولي برا من فرق نداره چون تا الان كسي نخوندتشون از اين به بعد از هم نخونه مشكلي نيست ، ولي با ما باشد ... ادامه دارد. |
|
نوشته شده توسط : عليرضا
در :
7:03 PM
| |
نظر (0)
|
|
|
|